در یخچال را باز کردم.
بطری آب را برداشتم و روی میز گذاشتم.قدری دنبال لیوان گشتم.یافتمش.
لیوان را پر کردم و در همین حین دستی به سر و روی اتاق کشیدم.همین طور که به تلویزیون نگاه می کردم دستم را به سمت میز دراز کردم تا بطری را دوباره بردارم و دوباره لیوان را پر کنم.
اما...
دستم در هوا معلق ماند.بطری را نگرفت.یعنی در آن لحظه پیدایش نکرد.
نگاه کردم.بطری نبود.شاید خودم در یخچال گذاشتمش ولی.........
در آنی به ذهنم تلنگری خورد.
نکند من هم مثل همین بطری باشم.
نکند روزی بیاید و از آنچه نموده ام دور باشم. به این استعاره اندشیدم که آیا نیافتن بطری مثل نیافتن شایستگی است , در این لحظه... شایستگی که از من جلوه کرده و شاید به اندازه و اهمیتش نبوده ام.
به این که نکند روزی با این جلوه و فقط جلوه راه را پیموده و گذران کرده باشم.
...
از این می ترسم.
از این که روزی کسی و حتی خودم دست دراز کند و من را نیابد. از این که حضوری صرفا مجازی ویا لحظه ای بوده باشم.
................
باید بیشتر تلاش کرد.این را می دانم.
به این پی برده ام که در قبال این جلوه نیز مسئولیت دارم.
باید تلاش کنم.
و تلاش.