الان دوست دارم برم رو يه بلندي. يه پشت بوم روي يه برج. يه برجي که وقتي مي رم رو لبه ش مي شينم حس کنم که تو بلندترين نقطه اطرافم نشستم. پيپ رو چاق کنم و يه کام عميق بکشم. جوري که سرم گيج بره و به پايين نگاه کنم. به سقوط فکر کنم و پرش ارتفاع. با يه کام ديگه حتما گيج گيج مي شم. نه مثل اون گيجي هاي هميشگي. بعد از چند دقيقه مبهوت و نگاه به افق. دوست دارم اين حس رو. حس بلندي و مسخ شدن. کم کم به پيپم به چشم يه اسلحه خود کشي نگاه مي کنم،پس مي ذارمش رو لبه و دوباره به افق خيره مي شم. به افقي که بايد ازش گذر کرد. بايد ازش دور شد. دوست دارم برم رو بلندي. داد بزنم. قرياد بکشم و بگم دوستت دارم. خدايا دوستت دارم به خاطر اين لحظه. به خاطر من. به خاطر اين لباس. به خاطر اين اسم. به خاطر بزرگيت. به خاطر همه اون چيزهايي که باعث مي شه تو خدا باشي و من بنده. و بعد سرم رو بندازم پايين و بگم به خاطر اون چيزهايي که منو ازت دور مي کنه شرمندم. از پله ها که مي خوام بيام پايين با خودم مي گم کاش بلند ترين نقطه مرتفع ترين جا نباشه. کاش اين بلندي رو تو ذهن و قلبم داشتم تا ديگه منتظر يه جاي بلند نمي شدم. کاش خودم يه برج از افکار و عقايدم مي شاختم تا هر وقت اراده کنم برسم به اوج.به بلندترين نقطه که قطعا مال منه و از هويت وجودي من ساخته شده
بلندي رو دوست دارم!