مدتی نبودن هم بد نیست.البته مثل اینکه بودن و نبودن فرق نداره!!! راستش خیلی حرف برای گفتن داشتم ولی خیلی هاش یادم رفت،یک سری هم در نابودی اخیر هارددرایو معدوم شد.
در هر صورت اسرائیل عقب نشست و کم آورد. ایران هنوز هسته ای برای دنیا خطرناک و ما درفکر نابودی امریکا.
می گن یکی از برگان گفته: "اف بر تو ای اوباما،اوف." البته قراره که خون ایشان هم حلال بشه. البته من آمریکایی نیستم که بخوام این طوری نگاه کنم.از لابی صهیونیستی هم پول نمی گیرم.به قول واژه نویس از طیف چپ افراطی هم نیستم. ولی در هر حال، حس خشم و دشنام داره همه مون رو خفه می کنه!
۱-از هاجرعزیز ممنونم بابت معرفی کتاب ارزشمند المراجعات(حق جو و حق شناس)
۲-انشا ا... این دو هفته لعنتی هم تموم شه که از هرچی درسه متنفر شدم.
۳-در ذیل آگهی های روزنامه خراسان یک تبلیغ توجهم رو جلب کرد. بهتر دیدم که من هم ثواب معنوی ببرم،شاید اینطوری رفتم بهشت.

۴-در پی یک شبگردی با صحنه های بدیعی روبرو شدم. این ها عاقبت افرادی است که ماشین خودشون رو در پیاده رو پارک می کنن،بدون توجه به عابرین پیاده. روی کاپوت این ماشین ها نوشته شده بود:"پیاده رو محل عبور است،نه پارک کردن. متشکریم!"

۵-یک دوست عزیز دیگه هم داره وبلاگی می شه.ورودشو خوش آمد می گم.
همه تو این شبای یلدا می زنن ،می رقصن،آجیل می خورن با هندونه. حالا ما شب یلدا از بی کاری و بی حوصلگی گفتیم یه خلاقیت به خرج بدیم و یه fight club راه بندازیم. آقا خوب جوونی و از این حرفا. کلی خندیدیم. نه برداشت نهایی ما از این کلوپ خلاقانه یه پای شکسته بود و یه دست ضرب خورده. هرچه صدای طبقات بالا و پایین در نعره های سرمستی و پای کوبی تو ساعت ۱بامداد بیشتر می شد،ضربه های ما هم محکم تر. این هم بدعتی بود واسه شب یلدا. البته من که کناری نشسته بودم از همه بیشتر ضربه خوردم.
البته ناگفته نماند که یک نقطه(محمد جواد) هم در این میدان بی بهره نبودو میدان داری کرد.
تصویر شطرنجی شده است!
۱-نزدیک به ۸ روز می شه که در بستر بیماری ام. از روز دوم سفر در تهران تا الان که زحمت شبانه روزی مادر در کاشمر شده ام. نمی دونم چیه. یکم سرماخوردگی. یکی از دوستا می گفت آنفلونزای فست فودی گرفتی. خدا رو شکر می کنم به خاطر تمام دردی که توان تحملش رو دارم. می گن تو گناهان /ادم تاثیر داره.
۲-تکلیف این مرتیکه کردان نمی خواد معلوم شه؟ حتی دانشجویی نیست که بگه آقا حالا که این مملکت این قدر خرتوخره که مدرک تحصیلی نداشته بتونی بشی وزیر کشور،واسه کارمند و کار آزاد داشتن که دیگه نیاز به مدرک نیست. الغرض مثل این که این خرقه به تن هر کس هم می شده که تا حالا رو تن این آقا به این راحتی دووم آورده.
۳-التماس دعا
سلام
1-اول اینکه مدت هاست با کمال بی انصافی و و گرفتاری و بی مسئولیتی این وبلاگ رو رها کردم به حال خودش . خودم هم اصلا از این کار راضی نیستم. این که دوستانی بس گرانقدر بیان اینجا و حتی به دری وری های روزانه هم برنخورن,چه برسه به یه تحلیل با عکس یا کتاب یا فیلم یا سفر یا شعر یا مقاله که شاید هر کدوم یه زمانی آرمانی برای کاکتوس تنها بوده.
2-سال نو همه به شدت مبارک.امسال سال بسیار خوبیه . من به این سال ایمان دارم و البته به خودم.
3-وبلاگ برادر ارجمند رو ببینید.دو راهی. داداش کوچیکه امیرمحمد. بسیار چاق.شکمو.بسیار باهوش.ورزشکار (البته چه ورزشی خدا می دونه).زرنگ و کتاب خوان........
4-طی دو ماه اخیر چند برنامه سفر خیلی خوب داشتم. بندر ترکمن-خرم آباد(لرستان)-آبگرم خلیل آباد-هفت روستا ازمنطقه بردسکن-آبشار بوژان در نیشابور و در نهایت اصفهان. به امید خدا تا هفته آینده گزیده تصاویر این سفر هارو می ذارم تو وبلاگ.
5-برخی از دوستان وبلاگ نویس که با من قهرن لطفا آشتی کنن.
6-اندیشه های ما,جهان ما را می سازند. و جهان ما شخصیت مان را و تلقی مان را از حضور در جهان.
۷-دیر زمانی نیست که کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر انسان و استاد گرانقدر نادر ابراهیمی رو تموم کردم. البته نمی تونم بگم که تمومش کردم,چرا که با اتمام کتاب ,تازه این اثر براس من شروع شد. شاید اشتباه نیلشه اگر بگم در ایام اخیر این کتاب همیشه همراهم بوده و همچون دائره المعارفی مدام مورد رجوع قرارگرفته. پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونید.
اخیرا هم دوستانمان در نیشابور در یک حرکت زیبای برای استاد یادمانی رو در دانشگاه هنر نیشابور برگزار کردند و آثار کارگاه این یادمان رو برای استاد به یادگار فرستادند. امید وارم که این نویسنده و انسان برجسته ی ایرانی سلامتی خودش رو به زودی بدست بیاره.
۸-هفته آینده نیز نمایشگاهی از تصاویر کاشمر در حوزه گردشگری و میراث فرهنگی در شهرستان کاشمر برگزار خواهد شد.
به نام خدا
آن که نان داد.
آن که آب داد.
و آن که جان داد.
*نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست. تا به خلاف آن کار کنی که این عین صواب است.
حذر کن زانچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن
گرت راهی نمایذ راست چون تیر ازو برگرد و راه دست چپ گیر
* چند روز پیش برنامه مستندی در رابطه با رهبر انقلاب شیلی پخش کرد. امیدوارم که دیده باشید. کسی که هنوز هم در شیلی محبوبیتی به اندازه همان چندیدن دهه پیش را حفظ کرده است و مردم به همان شکل او را به خاطر می آورند. من از شیلی و رهبر سوسیالیست آن چیزی نمی دانم. ولی چند چیز برام در مورد این شخصیت خیلی جذابه: 1- اینکه این مرد در 11 سپتامبر درگذشت و قبل از مرگش هواپیمایی خود را به کاخ ریاست جمهوری زد.
2-این مرد پیرو تفکرات انقلابیونی چون کاسترو , چه گوارا و هم دورهای انقلابی خودش بود البته با تفکری مستقل 3- صداقت این مرد با مردمش خیلی بوده
اگه کسی نکته ای می دونه به من هم بگه؟!
*انصافا من خیلی پر رو همستم که بدون عذرخواهی ازاین همه تاخیر دربه روزآوری این وبلاگ دوباره می نویسم.
* الان 15 روزه که درگیر کارآموزی ام. واقعا خسته کننده است. روزی 2 ساعت در مسیر بودن و بیدار شدن کله سحر از همه خسته کننده تر. تو این مدت به این نتیجه رسیدم که کار کارخانه علی رغم محسناتی که داره (موقعیت شهری, حقوق ثابت, کار مشخص, و دیگر خواص) باعث می شه که درجا بزنی. کارهای تکراری , محیط تکراری, و مسیر تکراری
ولی در کنارش کار های پروژه ای رو که نگاه می کنم خیلی جذلبیت ها و محسنات و البته مشکلاتی رو هم با خودش داره. مثلا تنوع کاری, تنوع محیط کاری , نیاز به همیشه به روزبودن, و البته دوری از خانواده و سختی شرایط رو که از سختی های متدوال محیط های کار پروژه ایست .
این هم کارآموزی ...........
*روز خبرنگار را به تمامی روز نگاران و محیط بانان اجتماعی عرصه قلم و تمامی دوستانم تبریک می گم.
سلام
انتخابات تموم شد. حتما ميگين بابا ساعت خواب.
خوب هم تموم شد.اميدوارم اين بار شاهد اتفتقات خوبي در شهرستان باشيم. كاشمر از مناطقي است كه به لخاظ پتانسيل هاي انساني،اقتصادي و گردشگري مي تواند در مراتب بالاتري قرار بگيرد.
-------------------------------
چند وقت پيش رفته بودم جشنواره بادبادك ها در بيرجند براي عكاسي. شور كودكي در وجودم به اندازه اي متبلور شده بود كه دربه در دنبال يك بادبادك براي خودم مي گشتم. حتي به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا يه كاغدباد درست نكردم و با خودم نياوردم. مسئله جالب ديگه اين بود كه شايد 90شركت كنندگان با اينكه كودك بودند ولي بادبادكي در دستشون نبود و همه بادبادك ها در دست بابا ها و مامانا بود. انگار كه اين پدر مادر ها بودند كه هواي كودكي به سرشون زده بود. شوق و ذوق بعضي از اين ها ديدني بود. حتي يه مرد 55 ساله كه همكار هم بود(مهندس مكانيك) از اصول ساخت بادبادكش براي ديگران مي گفت.
عكس زير رو از يكي از همين خانواده ها گرفتم.

همیشه از هیجان غزل سرشار
برای گفتن شعری فقط ببار ببار
کم کار شدم قبول دارم....می تونم حس کنم که یه دوستی وقتی آدرس وبلاگمو تایپ می کنه و با یک سری نوشته های تکراری مواجه می شه چه حسی پیدا می کنه....از همه اون دوستان عذرخواهی می کنم........
امیدوارم بتونم جبران کنم.
درگیر هستیم ...همه دوستان خوبی که دلشون می تپه برای خوبی ها......خدا کمک کنه....انشاا...
یه کم همه چی بهم گره خورده....نمی دونم چرا....بعضی مسیر ها که برام رفتنش مثل آب خوردن بود الان شده از کوه بالا رفتن که البته قبلا همون هم راحت بود.....
یه چند وقتی هم هست که به خاطر درگیری های امتحانات و مشغله های دیگه وقت ندارم به کفایت برای بلاگ انرژی بذارم..امید که به یاری حق تعالی و با همت و اراده قوی به پیش خواهم امد.
یا حق
سلام
بر خود واجب مي دانم دوستي را كه بتازگي به جمع بلاگر ها پيوسته معرفي كنم. دوستي كه علي رقم استعدادها و تواناي اش تاكنون به دلايل گوناگون به جمع نپوسته بود.
پيشنهاد مي كنم به وبلاگ اين دوست عزيز نيز مراجعه كنيد.
اومدم يه چند روزي كاشمر تجديد ويتامين و چربي.....مي خوام مصلا درس بخونم ولي مدام فكر مراسم شهريور ماهم.
محمدحسين هم كه مورد يه اتفاق خيلي خوب واقع شد...خيلي خوشحال شدم. يه اتفاق خيلي خوب هم كه پيش اومد اومدن محمد و محمدجواد به بيرجند بود. به اندازه اي خوشحال شدم كه حد نداشت. با اين كه مدت كمي آنجا بودن ولي سعي كردم بهشون خوش بگذره و جاهايي رو بهشون نشون بدم.....اميدوارم همين اتفاق افتاده باشه.
راستي به سايت هاي زير كه از طراحي هاي محمد حسين است يه سري بزنين .كار هاي زيبايي است.اغلب آنها بارگذاري آزمايشي و براي تست اوليه مي باشد.
تنها چیزی که در رابطه با نظر ایشان می توانم بگویم این که :
اول این که ما ادعای عشق نکردیم. دوم اینکه آدم مرده گاهی ارزش عشق رو داره حتی بیشتر از زنده ها.(ولی منظورت رو درست بیان کن.)............................
بالاخره اون شب گذشت.
تو این مدت مهدی بهاری فر تنها کسی که در مقابل مقامات دانشگاه برای این بازدید مبارزه کرده بود خیلی زحمت کشید. اصلا من تمام فکرم این بود که بتونم اوضاع رو برای اون بهتر کنم. عباس قاسم زاده هم فکرش مشغول هدایت بچه ها بود و از شدت نگرانی برای مصطفی پا درد گرفته بود.
بالاخره...
اولین کارخانه ای که ازش بازدید کردیم «تکلان توس» بود که محصولات ایران خودرو رو در قسمت ترمز تولید می کرد. وقتی وارد اون سوله شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ردیف دستگاه های تمام اتوماتیک و cnc هایی بود که شاید مجموعش از چند ده میلیارد هم قیمتش می گذشت. تکنولوژی کاملا آلمانی .حتی استاندارد ها و نقشه ها و پروژه ها هم با هماهنگی با آلمان صورت می گرفت.
سیستم مدیریت پروزه ها هم به عهده خود مدیر عامل و صاحب کارخانه بود. البته موضوع جالب توجه این بود که این شرکت به تازگی توانسته بود سیستم ترمز ABS پراید تولید کنه که در حین بازدید از قیمت تولید و ماشینکاری هیچ صحبتی ازش نشد.
جالب تر از همه مدیریت و چیدمان دستگاه ها و نحوه هدایت زباله ها و روغن های پسماند بود که بشکلی بود که هیچ گونه چربی رو در محیط دستگاه ها نمی دیدی، حتی اطراف و کف هر دستگاه از مواد مشبک مانندی استفاده شده بود که موجب عدم تماس مستقیم کف کفش با روغن می شد.
نحوه تولید هم به گونه ای پیوسته طی یک پروسه چند ماهه بود. در سالنی که ما از آن بازدید کردیم قطعات هیدرولیک ترمز 206و405 و پراید و پیکان رو تولید می کردند.
سوالات و اطلاعات زیادی رو از راهنمای کارخانه گرفتیم . سوالات هر روز که می گذشت بیشتر می شد. و وقت بیشتری رو می طلبید ولی افسوس که هزینه ای که دانشگاه در اختیارمون گذاشته بود به اندازه 30 نفر بود و به خاطر سرشکن شدن هزینه ها از بچه های ساکن مشهد می خواشتیم به خونه هاشون برگردن.
ادامه دارد...
دلمون خون شد.
سفرمون زهرمون........
و هر جمله با قافیه ای نزدیک به این.
یکشنبه شب بود که به قصد بازدید از چند کارخانه در مشهد عازم شدیم.
تا ساعت۲.۳۰ بامداد این قدر خندیدیم که همگی گفتیم خدا نکنه این خنده از دماغمون در بیاد.برای همین یکی از دوستان هنرمند یه پیشنهاد داد.
رفت سازش رو |آورد و با تمام احساس شروع کرد به <نی> زدن.....دل هممون رو برد...
نزدیک ۲.۴۵ بود که هر کس رفت دنبال کار خودش...ناگهان صدای بوق و گرمب گرمب و انفجار متوالی شیشه ها و نهایتا فریاد بچه ها سراسیمگی رو به ارمغان آورد.
شاخ به شاخ با یه اتوبوس از روبه رو تصادف کردیم. در معروف ترین محور .گناباد....
شیشه های اتوبوس شهشه ساختمانی بدون ایمنی بود .........................
از تمام صورت دوستمون خون میومد ولی با تحمل قدرت به بچه ها امید می داد که هیچی نیست.چند تا از بچه ها هم فشارشون افتاد و از هوش رفتن. من هم که با وجود دل درد فراوان سعی می کردم به دوستام کمک کنم.
خاک بر سر سرپرستمون که از ترسش از نزدیکی اتوبوس فرار کرد و رفت یه گوشه نشست. حتی حادثه ای که دشت بری بچه ها می افتاد براش مهم نبود.شخصیتی از عمق بدویت و سرشار ازبی شعوری.
دوستمون رو به مشهد انتقال دادن.هممون به امید اینکه فقط در حد یه پارگی عمیقه.
فردا صبح که رسیدیم یه تعداد رفتن خونه هاشون. یه سری هم هنوز نرسیده بودن. من رفتم دنبال مسائل اسکان. تا ظهر طول کشید که بچه ها رو اسکان بدیم.این هم فراموش نشه که سرپرست که ادعای فوق لیسانس از تهران داشت با بی توجهی تمام بچه ها رو ول کرد و رفت بیمارستان.تمام هزینه ها رو از جیب گذاشتم یا از بچه ها قرض کرد.
ساعت ۱۲ بود که رفتم بیمارستان. دوتا از بچه ها که اونجا بودن برام گفتن که موضوع فقط یه پارگی صورت نیست و شیشه به تخم چشم آسیب جدی رسونده. مصطفی عهم با تخلیه چشم موافقت کرده.
اشکی در چشمم حلقه زد.... و شروع کرد به تکرار.............و.......
اون روز با خیلی از دکتر ها در مشهد صحبت کردیم ولی فایده ای نداشت . همه قطع امید کردن. امکان پیوند هم وجود نداشت. مصطفی به یکی از ببچه ها گفته بودئ برو ببین قیمت توپی چشم چه قدره؟
دلم آتیش گرفته بود ولی تنها سه نفر بودیم که باید تصمیمات اولیه رو می گرفتیم.اثری از دلسوزی عاقلانه و یا مدیریتی از طرف سرپرست بروز نمی کرد...
در مورد خانواده مصطفی هم می تونم به جرات بگم در تمام عمرم خانواده ای به این حد منطقی آرام و صبور رو ندیده بود.پدرش در همین هین که موضوع رو براش توضیح دادیم و اشکش سرازیر شده بود فقط یه جمله گفت:: امید به خدا .هر چی قسمت باشه. ::
ادامه دارد...
شرمنده .خیلی دیر به دیر به روز می شم.
ولی یه کار خوب دارم می کنم.به مدد محمد حسین سایت پشتیبانی وبلاگ رو دارم بارگذاری می کنم. این سایت حاوی اطلاعات آموزشی در رابطه با مکانیک و عکاسی خواهد بود.البته در این مکان قصد راه اندازی کتابخانه رو نیز دارم که در ادمه انجام خواهد شد.
سایت شخصی رو انشاالله در همین ایام که متاسفانه مصادف با ایام امتحانات هم شده راه اندازی خواهم کرد البته کم کم....
از همه دوستانی که در این مدت لطف داشتن متشکرم.
ضمنا دیگه مساله تلفن هم حل شد.با تشکر از همه از جمله دوستان گرامی آ نوریان و بی تقصیر و داوری نژاد و خزایی و ضیا و مولودی و دگر دوستان......
یه جوک باحال که مصداق عینی پیدا کرد:"یه نفری میره بدرقه چندتا از دوتاش ترمینال.جو میگیذش خودشم سوار اتوبوس میشه"
شاید جوک جالبی باشه َآخه من اینطور تصور می کنم.
متاسفانه این جند روز بعلت عدم دسترسی به اینترنت و نبود خط تلفن برام به روز کردن وبلاگ دشوار شده .فقط می تونم بگم به همه وبلاگ ها سر زدم و نظر ندادم تا بعد به تفسیر از خجالت همه در بیام .
ضمنا به محض به روز شدن ایمیل می زنم.
با تشکربسیار..............
سلام به خودم
این چند روز یه کم گرفتارم .منزل رو عوض کردم و درگیر اسباب کشی و از این مسائلم.تو این شهر قیمت خونه ها همسان با تهران شده (البته ما که تهران زندگی نکردیم ولی خوب دوست تهرانی زیاد داریم...)
دارم به اواخر ترم هم دارم نزدیک می شم و استرس امتحانات دوباره داره ذهنم رو درگیر میکنه.
دعای کمیل هم که قولش رو داده بودم دارم تایپ می کنم.فکر کنم تا روز دیگه آماده شه.البته به صورت pdf ارائه می دم که راحت قابلیت پرینت داشته باشه.
چند هفته پیش بود که <یک نقطه> یه متن از صحیفه سجادیه گذاشته بود دلم خواست که این اثر ازشمند رو بخونم .همین بعد از ظهر یه دوست عزیز این کتاب رو با سلام و صد صلئات بهم کادو داد.برام خیلی جالب بود که هنوز زمانی از این درخواست ذهنی نگذشته بود که برام فراهم شد.امید وارم بتونم در نزدیکترن وقت ممکنه بتونم بخونمش و برداشتی مفید رو ازش ارائه بدم.
بیا تا غم فردا نخوریم...........