سلام
دوستانی از معنی عکی و حس عکس ازم پرسیده بودن. جواب اول به این دوستان رو "نیره" و "رهگذر" خوب دادن.
مهندس خودمون هم گیر داد که این عکس رو کجا و با کی بودی که گرفتی؟
باید در درجه اول بگم کهنگی و قدمت عناصر عکس ناخودآگاه من رو به گذشته ها برد. من به گذشته ها خیلی علاقه مندم. در این عناصر رنگ به کمک ترکیب بندی و نور به موقعیت خوبی دست پیدا کرده. قالی که تنها عنصر رنگارنگ(رنگی)عکسه بیشترین نمود معنوی رو داره. اما بر پایه تخت چوبی. خیلی ها از ما هنوز تو این فصل رو این تخت ها می خوابن! و بیشتر ما آرزوی اینکه تو این فصل حتی یک شب رو در هوای ازاد رو همچین تختی بخوابیم به سالها و روزهای بعد موکول می کنیم!!
رنگ ها و عناصر برای هر کس معنی خودش رو پیدا می کنه. برای نیره ُدار قالی و بچگی ها. برای من اصالت و لذتُ برای رهگذر بازی نور و تاریکی در حضور رنگ ها. شاید برای عزیز دیگری طبیعتی که درش بشه ۱ساعت آروم خوابید.
*
کاش در تک لحظه هایم تو همراهم بودی. در لحظه انفجار هیجان. و گسترش خستگی. و آرامش خواب.
+
نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 0:51 توسط امیر عباس فرمان
|
نمی دونم چند روزه چم شده؟!
با این عکس که چند روز پیش گرفتم خیلی حال می کنم.

+
نوشته شده در جمعه 15 مرداد1389ساعت 0:33 توسط امیر عباس فرمان
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 تیر1389ساعت 14:1 توسط امیر عباس فرمان
|

بدون شرح
+
نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت 13:39 توسط امیر عباس فرمان
|
سلام
سال نو مبارك
مي دونم كه از ابتداي سال جديد گذشته و تبريك گفتن شايد خيلي متداول نباشه ولي هنوز بهاره. و بهار بهانه همه اين تبريك گفتن ها و نو شدن هاست. اميدوارم كه همه ما در اين سال جديد موفقيت ها و موقعيت هاي خوبي رو داشته باشيم و براي همه آرزوي شادي و سربلندي كنيم.
.سال خوب.اوقات خوب.اتفاقات خوب.و زندگي خوبي را برايتان آرزومندم
،.عيدي ناقابل من به شما يه عكس بيشتر نيست، اميدوارم لذت ببريد.دانلود كنيد.
+
نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 21:52 توسط امیر عباس فرمان
|
سلام
این عکس رو 2سال پیش گرفتم. حیفم اومد که روش چیزی بنویسم . برام حس غریبی رو داره. انگار شعله های شمع در حال سماع و .......کاش من هم چون اینان بود. شمع می شوزه. چون چیزی برای سوختن داره. چون در سوختنه که فرآیندی شریک می شه تا شمع اثری رو به جا بزاره. پس شمع می دونه از چی می سوزه. برای چی می سوزه. فقط با آتش روشن نشده تا به همان آتش بسوزه.
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس کخ در بیماری چشم تو گریانم چوشمع
رشته صبرم به مغراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع.
+
نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 12:49 توسط امیر عباس فرمان
|

یاد بهار کردن تو زمستون کلی کیف داره! اصلا آدم هوایی میشه که کی بهر میاد! ولی راستش من بهار رو به اندازه زمستون سرد دوست دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 1:44 توسط امیر عباس فرمان
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 8:39 توسط امیر عباس فرمان
|
- فروش کتاب شهریار بی سابقه بود.
فکر کنم تو این ایران بزرگ مثلا عزیز, باید حتما بمیری تا معروف باشی. فرقی هم نمی کنه که کی باشی. ما همیشه با بچه ها به شوخی سر برگزار کردن یک یادواره اونم با سخنرانی خودمون بحث می کنیم و مطمئنیم که می تونیم حتی کاری کنیم که کتاب یادواره رو هم چاپ کنیم.
پس هیچ کاری تو این مملکت غیر ممکن نیست. فقط افرادی انگشت شمار پیدا می شن که حاضر می شن برای یک پدر بیامرزی و یا یک کار صرفا بی نظیر َکارهایی بکنن و چیزهایی رو خلق کنن تا همه ببینن.
دست کمال تبریزی واقعا درد نکنه.
- کتاب «در فاصله دو نقطه...» خوندین؟!
خوب حتما بخونین!
ایران درودی-زندگینامه
نشر چشمه
- می توان دنیا را در یک ذره ماسه مشاهده نمود و بهشت را در یک گل وحشی, می توان ابدیت را در دست گرفت و جاودانگی را یک ساعت جاداد.....
- ((از وبلاگ واژه نویس)): مصطفی مستور در كتاب چند روایت معتبر (نشر چشمه ) ميگه : ...یک شب که ماه بَدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود, تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی.انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند.تو ترانه های عاشقانه می سرودی.من اما همه ترس شده بودم.چیزی درونم فریاد می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم . گفتی:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب,من همه عطش.تو همه ناز,من همه نیاز.تو همه چشمه,من همه تشنگی.» گفتی:«تو هم چنان غلطی» و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی.گفتی:«برخیز!» گفتم:«نتوانم.» بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم.مرا طاقت نگریستن نبود.اما توان گریستن بود.بعد تو اشکهایم را از گونه هایم سُتردی.فرشته پیش تر آمده بود.من گویی در چیزی فرو می رفتم.گفتم:«این چیست؟»گفتی:«اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزید، بال هایش از حسادت من لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت.گفتی:«حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی.
بعد تو لبخندی زدی و گفتی:«چنین کنند با عاشقان.»
- تعدادی از تصاویری که در پست قبلی قول داده بودم.(در ادامه مطلب ببینید...)

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 22:31 توسط امیر عباس فرمان
|
+
نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 17:6 توسط امیر عباس فرمان
|