در سوگ کتاب خانه
به زمانه ای که متولیان امور فرهنگ کشور صحبت از نفوذ فرهنگ بیگانه و انقلاب های مخملی، سبز و نارنجی و ... می کنند و شماری از مسئولین اجرایی احساس خطر کرده و مرتب شبکه های رادیویی و تلویزیونی را تقویت کرده و یا راه اندازی می نمایند ؛یکی از مراکز توسعه و نشر فکر و فرهنگ شهرمان ( کتاب خانه ی کوثر ) تعطیل می شود.
ادامه مطلب
باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.
من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو.
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی.
يادم آرد روز باران:
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
.............................................
ادامه مطلب
زیر درخت ایستادم. با اینکه پشت در بودم و باید برمی گشتم اصلا دلم نمی اومد که هوای به این خوبی رو تو این بعد از ظهر دل انگیز از دست بدم. شیشه آب معدنی که گرفته بودم رو باز کردم و سر کشیدم. واسه لحظاتی چشمام رو بستم. سعی کردم تو شلوغی خیابون فقط صداهای طبیعت رو پیدا کنم. از همون درختی که زیرش ایستاده بودم صدای چند گنجشک رو شنیدم. صدای برگ درختان خیس . واسه من که دوران کودکی و نوجوانیم رو تو یه خونه ی بزرگ و پر درخت گذرونده بودم خیلی دور از ذهن بود که روزی دنبال این صدا ها بگردم. تو این شهر شلوغ جای خیلی چیزا خالیه!
هوا فوق العاده دلچسبه!همین الان بارون قطع شده و با گرمای تابش خورشید یه حال خاصی رو ایجاد می کنه. حس بی نظیری بود. الان هم که کنار پنجره ای که فقط ساختمان ها ازش پیداست نشستم هنوز هوا همون حس رو الغا می کنه.
می خوام بگم که واقعا امروز حس کردم زندم.نفسم رو حس می کنم و تک تک شکر می گم! خوش بحال روزگار! خوش بحال روزگار! می رسد اینک بهار!
به نام خدای سال و روز و ساعت و لحظه ها
سلام
- از سال جدید ایامی گذشت.ایامی که تماما تعطیلات بود و احتمالا سفر. برای من که امسال احس عید نداشت. حس تعطیلات چاق کننده ی پر از خواب آلودگی. البته ۲ نوبت پیاده روی نیم روزه داشتیم که کمی به حال آوردم ولی بازم چنگی به دل نمی زد.
مطلبی خوندم از احمد حلت که می گفت با کاهش دادن ۲۰ دقیقه از هر فعالیت غیر مفید روزانه می توان به جای داشتم سال ۳۶۵ روزه ، سالی ۴۰۰ روزه داشت. و به اندازه ۴۰۰ روز از سال بهره گرفت. البته می دونم که کار مشکلی می تونه باشه ولی به هر حال امیدوارم که همه سالی پر بار داشته باشند. طولش خیلی مهم نیست،عرض زیاد مهمتره!
-تو وبلاگ یکی از عکاسان می خوندم که ۳ سال پیش برای یک جشنواره عکس به ایتالیا رفته و اونجا با یک عکاس امریکایی آشنا می شه. ازش درخواست می کنه که با هم پروژه ای رو برای یک هفته در ایتالیا انجام بدن. ولی عگاس امریکایی می گه من این هفته با کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری امیریکا(مک کین) قرار دارم. این در حالی بوده که چند ماه از انتخاب دوباره بوش می گذشته. ببینید که در اونجا چه طور برنامه ریزی می کنن و حالا ما هنوز تو حرف های هم گره خوردیم.
مشت می کوبم بر در
پنچه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين در ها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم.
لب بامي،
سر كوهي ،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند!
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟
سفر
خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.
و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
- که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینک دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!
- ....تو برای اینکه خوشبخت بشی باید یه چیزی از دست بدی! خوشبختی یه خط نیست,خوشبختی یه مشتی از لحظاته,مثل لحظاتی که می خندی. درسته که این لحظات مثل نقطه های ریز ن, ولی وقتی به هم نزدیک می شن یه خط درست می کنن....و......
(فیلم: فریاد مورچه ها - محسن مخملباف)
- تمام آنچه که در چند روز گذشته تو ذهنم واسه نوشتن آماده کرده بودم پرید.پرواز کرد.نمی دونم چرا.ولی فکرکنم همشون قهر کردن باهام.
-من همیشه از این روبات مجموعه چاق و لاغر می ترسیدم. دیشب که تلویزیون لطف کرد و دوباره پخشش کرد بازم خوابشو دیدم. ولی انصافا یاد اون زمان ها بخیر.
-محکم.بادکرده.پناه گرفته.از سرما.از سرمایی که من و تو در تکذیبش پناه گرفتیم و فرسوده میشیم .و قافل از اینکه می توان برآن فائق آمد و.....

این عکس رو چند روز پیش از توی آرشیو عکس های سفر به روستای خراشاد(بیرجند-خراسان جنوبی) پیدا کردم. از بالای یک ساختمان نیمه کاره در ورودی روستا گرفته شد. فکر می کنم در تاریخ ۵بهمن سال گذشته.
دیروز یکی از دوستان زنگ زد و باب معرفتی رو برای من به روی حضرت صالح باز کرد.میشه گفت هنوز گیج و منگ گفته های دوستم هستم. الان که دوباره در حال پروسس تصاویر بودم احساس کردم پیداکردن دوباره این عکس با تماس اون دوست چقدر همزمان شد. بیشتر به مثابه یک نشانه برای درک و ایمان بیشتر به گفته های اون عزیز.فقط معزور از ارائه بیانات ایشان!

خیس عرق شدم. تا حالا یه همچین تجربه ای نداشتم. انرژی زیادی ازم گرفت. راه رفتن با 3پا رو می گم. تا حالا با 3تا پا راه نرفته بودم. همیشه دیده بودم آدم هایی رو که 3تا پا داشتن یا حتی کمتر,ولی حسشون نکرده بودم. اینکه بخوای از تمام بدنت به جای نقص یک پات کمک بگیری خیلی مشکل بود. حتی الان کیبورد کامپوترم داره خیس می شه. اینو واسه این می گم که یعنی انرژی زیادی می بره تا بتونی به نیروهای طبیعت مثل جاذبه غلبه کنی اونهم با 2پا و حالا من با 3تا درمونده شدم.جالا ببین این طراحی فیزیک انسان چقدر باید ظریف و یکپارچه و متعادل باشه که تمرکز نیروها رو بدنت به شدت حس نکنی. خدایا شکرت.
امشب مجبور شدم برای کاری برم از خونه بیرون و اونهم پیاده. اولش فکر کردم کاری نداره که تا سر خیابان برم و برگردم. ولی وقتی به انتهای کوچه رسیدم دیدم نه خیلی هم ساده نیست. اینکه با 2تا عصای زیر بغل بخوای جبران یک پا رو هم بکنی محاله. تو خیابون رفتار افرادی رو که از کنارم رد می شدن رو زیر نظر گرفتم. خیلی جذاب بود. از قدیما دوست داشتم آدم ها رو نگاه کنم. بعضیا سعی می کردن چشمهاشون رو بدزدن.بعضی ها هم خیره نگام می کردن. بعضی ها هم سعی می کردن بعد از رد شدن من روشون رو برگردونن و یه براندازم بکنن. عکس العمل های جالبی رو دیدم. به این فکر کردم که من جزو کدوم دستشون هستم؟!وقتی به یه معلول می رسم چطور برخورد می کنم؟ خیره می شم به نقص آدما! ازش فرار می کنم! یا به خاطر کامل تر بودنم خجالت می کشم؟! راستش فکر می کنم همه ما این احساسات رو تجربه کردیم. و غالبا نقص ها رو بیشتر از کمال ها می بینیم و ظاهر رو بیشتر بها می دیم.
فکر می کنم هیچ وقت سعی نکردم که فرار کنم و می دونم که ناخواسته خیلی وقتها خجالت کشیدم. یاد تجربه دوران بچگی افتادم که وقتی چشمامون رو می بستیم به یاد اونهایی که کورن می افتادیم و یک حس خوف وکنجکاوی رو با هم تجربه می کردیم.
ای کاش هیچ وقت ترحم نکنیم و همیشه احترام بزاریم.
دیروز مثل اینکه روز خاطره ها بوده. چندی از دوستان برام این اس م اس رو که مبناش همین روز بود رو فرستادند که در ادامه ش درخواست اولین خاطره ای که از اونها دارم رو داشتند. من جواب دادم و البته اس م اس اصلی رو برای خودشون و خیلی از دوستان دیگر فرستادم. جواب های جالبی رو گرفتم. انگار خیلی ها تصویری رو از من به ذهن داشتند که اصلا به ذهن من خطور نیم کرد که این وجه مدنظرشون باشه. حالا چندتا از این اظهارنظر ها رو می خوام اینجا ذکر کنم.
یکی از دوستانم گفت: -یاد چهره فتوژنیکت! یاد شیرینی های مامانت! و کاشمر!
یکی از دوستان قدیمی و صمیمی گفت: یاد اینکه با مَن مَن کردنت،دهن منو ساف کردی.
یکی دیگه گفت: کوه,کویر,آتش,ماسه و عکس ماه.
یکی از دوستان عزیز دیگه(که ارادت دارم بهش) گفت: یاد کسی که هر وقت پیششم حالم خوبه! (این دوست عزیز اگه دروغ نگم کم کم فیلسوف داره میشه. یک معلم دوست داشتنی که عشقش به دانش آموزای روستاییش به اندازه تحصیل خودشه)
یکی از دوستان دیگم گفت: موهای بلند و پریشان,بستنی و شکلات,کوه و عکاسی.
یکی گفت: زن ستیزی.
البته دوستانم اینقدر محبت داشتند که من روم نشد همه لطف اینان رو اینجا بیارم. و بعضی ها هم که فکر می کردم نکته های بیشتری واسه گفتن دارن به یک کلمه اکتفا کردن.
بهر حال گاهی این نوع نظر سنجی شخصی علاوه بر سرگرمی می تونه اطلاعات جالب رو از زوایای فراموش شده ذهن خودمان و البته علائقمان رو به یادمون بیاره. گاهی هم میزان اثرگذاری فعالیت هامون رو دیگران.
الان دوست دارم برم رو يه بلندي. يه پشت بوم روي يه برج. يه برجي که وقتي مي رم رو لبه ش مي شينم حس کنم که تو بلندترين نقطه اطرافم نشستم. پيپ رو چاق کنم و يه کام عميق بکشم. جوري که سرم گيج بره و به پايين نگاه کنم. به سقوط فکر کنم و پرش ارتفاع. با يه کام ديگه حتما گيج گيج مي شم. نه مثل اون گيجي هاي هميشگي. بعد از چند دقيقه مبهوت و نگاه به افق. دوست دارم اين حس رو. حس بلندي و مسخ شدن. کم کم به پيپم به چشم يه اسلحه خود کشي نگاه مي کنم،پس مي ذارمش رو لبه و دوباره به افق خيره مي شم. به افقي که بايد ازش گذر کرد. بايد ازش دور شد. دوست دارم برم رو بلندي. داد بزنم. قرياد بکشم و بگم دوستت دارم. خدايا دوستت دارم به خاطر اين لحظه. به خاطر من. به خاطر اين لباس. به خاطر اين اسم. به خاطر بزرگيت. به خاطر همه اون چيزهايي که باعث مي شه تو خدا باشي و من بنده. و بعد سرم رو بندازم پايين و بگم به خاطر اون چيزهايي که منو ازت دور مي کنه شرمندم. از پله ها که مي خوام بيام پايين با خودم مي گم کاش بلند ترين نقطه مرتفع ترين جا نباشه. کاش اين بلندي رو تو ذهن و قلبم داشتم تا ديگه منتظر يه جاي بلند نمي شدم. کاش خودم يه برج از افکار و عقايدم مي شاختم تا هر وقت اراده کنم برسم به اوج.به بلندترين نقطه که قطعا مال منه و از هويت وجودي من ساخته شده
بلندي رو دوست دارم!
سلام
+دو روز پیش تیتر یکی از روزنامه های کشور این بود: نیروهای بسیج طرح امنیت پایدار را برقرار می کنند. این طرح که با توجه به توضیحات خودش مبنی بر گشت زنی نیروهای بسیج در محله ها و گوشه و کنار شهرها می باشد قراره که امنیت رو در همه جا برقرار کنه.
بعد از حادثه 3تیر که به مثابه 2خرداد تحول عظیمی در نظام رخ داد(بخوانید کودتای سپاه) این می تونه ماقبل تغییر دولت و با توجه به احتمال تغییر رئیس دولت , حرکتی استراتژیک برای بیشتر کردن نقوذ نیروهای سپاه و بسیج در انزار عمومی و کلاٌ همه جا باشد. البته این موضوع رو هم باید در نظر گرفت که سپا پاسدارن در یک حرکت جذاب دیگر تمامی نیروهای زمینی سپاه را با واحد های مقاومت بسیج در سطح کشور ادغام کرده بود تا هم این سیستک را یکپارچه کرده باشد و هم اینکه در استفاده از نیرو های بسیجی با محدودیت شرایط روبرو نباشد.
+دیروز رو می خوام روایت کنم:
تقریبا آخرین امضا بود. دلم می خواست از اتاق که در می آم و می خوام برم سمت در خروجی چونان یک شخصیت فرهیخته لقط محکمی به در بزنم و یک فحش جانانه بلند بدم و از اونجا بیام بیرون. ولی حیف که از روز قبل پروندم سیاه شده بود.آخه روز قبل از بس که کارام به هم ریخته بود و کادر فعال و محترم اداری به من لطف کرده بودند و کارام رو چند ماهی عقب انداخته بودند تا به این جا بکشه که بخوام کلی پول بدم ,خیلی عصبانی بودم و با یکی از کارمندان محترم یقه به یقه شدم و کلی به هم گل گفتیم تا حراست و عوامل دیگر اداری تشریف بیارن و مارو از هم جدا کنن. آخه یارو به من گفت برو این کار 2ساعت طول می کشه. من هم گفتم اگه لطف کنید و زود تر امادش کنید شما که امروز سرتون خلوته. یارو به من گفت حالا برو 20 دقیقه دیگه بیا ,لطف می کنم شاید آماده شد. من هم از این که واسه کاری که وظیفشه منت سرم گذاشت عصبانی شدم و هر چی تونستم بارش کردم. بالاخره با وساطت رئیس دانشگاه و مدیر آموزش کارم حل شد,چون بالاخره خودشون می دونستن که سیستم باعث شده که کار من به تاخیر بیافته.
خلاصه دیروز من هم از یک هنوز دانشجو تبدیل شدم به یک لیسانس بیکار و منتظر خدمت و فارق التحصیل بی حاصل و از این قبیل القاب.
اها,دیروز حتی بعد از تموم شدن تمام کارهام,وقتی مطمئن شدم که دیگه کارم تو دانشگاه وزین آزاد بیرجند گیر نیست ,رفتم سراغ تنی چند از اساتید تا اونها رو هم از گفتمان دوستانه و بدون هراس خودم محضوض کنم که متاسفانه هیچ کدام نبودند. حتی مدیر گروه که اصلی ترین هدفم بود و احتمال هر اتفاقی رو در برخورد با اون می دادم رو هم پیدا نکردم.
خلاصه با بیرجند یک خداحافظی گرم کردم و پشت سرم رو نگاه نکردم و اومد سر زندگیم!!!
راستی حس ترسناک و البته شیرینیه!(فارغ التحصیلی رو می گم.)
سلام
+حالم به هم می خوره از کسانی که وسط فیلم دیدن,تو اوج فیلم یا تو اوج احساستت یهو مثل مگس صداشون در میاد و میگن بابا این فیلمه,چرا این طوری شدی؟
نمی تونم درک کنم یه آدم این قدر احمق باشه که نتونه درک کنه که این لحظات ممکنه واسه یه نفر حس انگیز بوده یا تو اون لحظه اونقدر تحسین برانگیز که ناخد آگاه آدم احساس می کنم در میان یک واقعیت قرار گرفته. واین کاری نیست و حسی نیست که براحتی اتفاق بیافته. نه برای مخاطب فیلم و نه برای سازندگان فیلم.
امشب که داشتم فیلم «ترمینال» رو می دیدم به شدت از این که تنها فیلم می دیدیم خوشحال بودم.چون در لحظاتی این قدر برای خوب بودن یه شخص و ایمانش به کاری که باید انجام بده جذاب و شورانگیز اومد که اشک تو چشام جمع شد.
ترمینال اثر اسپیلبرگ یک اقتباس از زندگی یک ایرانی مقیم در یکی از فرودگاه های امریکاست که قریب به 15 ساله در اونجا زندگی می کنه. بازی تام هنکس در این نقش و کاراکتر به شدت مجذوب کننده اون ما رو به خودمون وامیداره که به خودمون نهیب بزنیم علایقمون مثل ایمان می مونن. و مسئولیت هامون هر چند به نظر دیگران بی اهمیت, هویت ساز اند. باعث می شه که یادمون بیاد همیشه همه چیز قانون نیست و قوانین انسانیت فراتر از هر قانون دیگه ایه. اینکه می تونیم به ساده ترین راه به دوستی کمک کنیم. و زندگی ای رو بسازیم و نه نابود کنیم.
ترمینال به نظر من شاهکار بود. هم به لحاظ داستان . هم به لحاظ تکنیک. اگه گیرتون اومد حتما ببینید.

ما مردم عادت داریم هرکی هر حرف جدیدی زد و قشنگ بود دست بزنیم و ازش تعریف کینم حتی اگه بگه قصد دارم عروسی کنم خوشحال می شیم. حالا نگو ممکنه مدنظرش خواهر خودمون باشه.ببخشید اینطوری مثال زدم ولی اون وقته که عکس العملمون دیدنیه.یارو می شه ....
اوباما با ما نیست. وقتی این با ما نیست او هم با ما نیست.(اوباما یا او با ما)البته ممکنه برعکس شده و (ما با او)بشیم. ولی هر کی که با هر کی دیگس باید یه هدفی داشته باشه دیگه. حالا اوباما یا مابااو چه فرقی می کنه. یکی می خواد بگه من آدم فاضلیم به اوباما نامه می نویسه که بگه مابااوییم.
زندگی همینه.تو این مملکت باید یکی حواست به کلاهت باشه یکی جیبت. اخیرن چیزهای جدیدی هم اضافه شده که در این مقال نمی گنجه!
+می خوام از شرکت مگی تشکر کنم که این سوپ های آماده رو به مثابه مهر و عدالت در سرتاسر کشور توزیع و مهیا کرده. روز ها شب های سرد رو می شه با این عذای خوشمزه گرم تر کرد.فقط یه نکته هست و اونم اینکه چرا روش نوشته هر بسته برای ۴ نفر ولی من تنهایی همشو می خورم؟!!!!
+جدیدا به خود فرافکنی در وبلاگ علاقه پیدا کردم!
+بعضیا رو وقتی بعد از مدتی می بینی،بعد از کلی احوال پرسی می گه راستی منهمیشه به وبلاگت سر می زنم و فلان می کنم و از این حرفا. بعد می گن راستی فلانی کیه تو وبلاگت نظر می زاره یا مثلا چرا فلان چیز و نوشتی! یکی نیست بگه آدم نیمه حسابی تو که این قدر ادعای پیگیری داری چرا خودت نظرتو تو وبلاگ نمی دی؟چرا حرفتو اونجا نمی زنی؟ چرا از اون لینک نظر بدهید استفاده نیم کنی تا از فهم تو بقیه هم مرتفع شن! جالب تر اینجاست که ممکنه(یعنی قالبا)تو این وبلاگ حرف حسابی زده نشه ها،ولی نیم دونم چرا بعضیا به همونم گیر دارن۱
+این روز ها که می گذرد
واقعا نمی دانم که چگونه می گذرد!
+
سلام
+ این شب رو از زمانی که دانشجو شدم همیشه به یاد داشتم. چون همیشه تنهاترین شب سال بوده واسم. نمی دونم چرا این حس رو دارم ولی همیشه یادمه که تو این شب شاد یا خوش یا دعوت شده به تولد حضرت رضا نبودم. حتی اطرافم رو هم خالی حس کردم. یادمه سال اول دانشجوییم رو که تو شب میلاد حضرت رضا فیلم «مسیر سبز» از تلویزیون پخش شد. اون زمان تقریبا 20 روز بود که تنها بودم تو خونه و هم خونه هام رفته بود. با این فیلم اون شب زندگی کردم. با حسی معنوی که در فیلم بود حسابی حال کردم.
هر سال به نوعی این تنهایی رو حس می کنم. حتی از شب تولدم هم غریب تره.
الان می خواستم برم حرم ولی فکر می کنم 3ساعتی رو در راه باشم.این قدر که ترافیکه. شاید فردا صبح.
کاش...
+چند شعر زیبا از زنده یاد قیصرامین پور:
آرزوی برزگ
نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خود را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ...
گریز از میانمایگی
آرزوی بزرگی است؟
تلقین
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد....!
ترانه بارانی
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه است
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!
+از همه می خوام واسه این بنده ی خدای فداکار دعا کنند تا زحمت سنگین ریاست جمهوری از روی دوش کوچک و ظریف و نحیف این بنده ی خدا برداشته شه!
دیشب که برای دیدن پدربزرگ گرامی می رفتم تصمیم گرفتم پیاده گز کنم،نزدیک به ۴۵دقیقه تو سرما البته با وجود ضعفی که در اثر بیماری اخیر ئاشتم پیاده روی کردم،حس غریب پاییز رو به شدت حس می کردم. سرمای پاییز و زمستان رو خیلی دوست دارم. به این فکر می کردم که از زیبا ترین و لذت بخش ترین احساسات آدمی سپاسگذاریه. سپاسگذاری از خداوند بلندمرتبه تا دوستانی که در مسیر زندگی ما و حتی پیرمرد جوراب فروش کنار خیابان که ما را با لبخندی زیبا مورد عنایت قرار می دهد. شعار نمی دم اینا همه زیبایی هایی است که اگر به چشم بیان و مورد توجه قرار بگیرن می تونن بهترین لذت ها هم بشن.
واسه همین می خوام تشکر کنم. از خدایم که مرا آفرید. به من نعماتی داد که توان شمارش آن را ندارم و حتی توان درک آن را. از مادرم که مهرش مرا پرود. و از پدرم که صلابتش مرا آموخت. از برادرانی که افتخارات اند برای برادری چون من. از دوستانی که هستند زمانی که باید باشند و تو نمی دانی. از استادانی که چشم من را به آنچه که باید می دیدیم گشودند. از چوپانی که سادگی اش و محبتش به طبیعت مرا دگرگون کرد. از گلی که لبخندی به لبانم نشاند. از خاکی که مرا به خود اورد. از پولی که نباید در اموالم می ماند. از دوربینی که برایم شعر را معنی کرد. از شعری که برایم زندگی را. از نویسنده ای به افکارم جهت داد. و از نوسینده ای که به آن جلا. از پدر بزرگی که غرورم را پرورد و از مادر بزرگی که بخشش را برایم وسعت داد.
اینها مسلما ۱ از ۱۰۰۰ بوده و هست. ای کاش آنقدر ساده و پاک بودم که می توانستم به شمارش یکیایک آنچه در زندگی ام بوده و هست و باید ذکر سپاس از آن صورت گیرد،بپردارم.
التماس دعا
الف- سه اصل دموکراسی پوپر
1-پرسش اصلی در دموکراسی این نیست که چه کسی حکومت می کند,بلکه چگونه حکومت کردن است.
2-دموکراسی توضیح شیوه به قدرت رسیدن نیست, بلکه توضیح چگونگی پایین کشیدن فرد از قدرت است.
3-نیت خیر در سیاست جایی ندارد:آنهایی که وعده بهشت موعود روی زمین را می دهند,سر از جهنم در می آورند.
ب-فردا روز قدس است. به همه کارمندانی که فردا برای راهپیمایی اضافه کار می گیرند هم تبریک می گم.البته دانسته است که همه فردا برای نیت خودشان شرکت خواهند کرد.
ت-کاش همه مثل رئیس جمهور ما بودند تا شاید یک رئیس جمهور هم پیدا می شد تا به فمر ما باشه. وقتی رئیس جمهور ما مواضع ملتش رو در حمایت از لبنان و فلسطین می بینه شاید یکی هم پیدا شه از مواضع ملت ایران دفاع کنه! البته که ایشان بیشتر وقت خودشان را به عنوان نماینده ملت ایران در سازمان ملل به مواضع ملت ایران اختصاص دادند.
ث-تقریبا حالت تهوع دارم از همه چی!
این جمله برای دومین بار یا چندمین باره که تو این ماه بسمت من میاد.
امشب توی کتاب «روی ماه خداوند رو ببوس» چند هفته پیش هم در فیلم scream of the ants و چند وقت قبل تر شاید از زبان یکی از دوستان.
جمله این بود«....منظورم اینه که خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داشته باشه. این یک رابطه ی دو طرفه س....» و «
…-Do you think god exist or not?...
-god exist or there's not.
If you say "god is there's" , then he is.
And If you say "he doesn't exist" , then he doesn't.«
نمی دونم باهاش چظور برخورد کنم. شاید بواسطه سر گشتگی هایی که هر انسانی داره می تونه به عنوان یک نشانه تلقی بشه و یا فقط در قالب چند جمله فلسفی زیبا که دقایقی آدم رو به خودش وا میداره.
البته در هر دوصورت ارزش این جمله در مذمون زیبا و خاص خودش قابل ادراکه ولی مسئله مهم برای من تاثیرش و جایگاه عملی اش درزندگیمه.
سفر
خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.
و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
- که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینک دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!
۱- پیشاپیش روز زن و سالروز تولد فاطمه زهرا دخت پیامبر مبارک باد.
۲-این ایام کاملا دچار مالیخولیا شدم به همین سبب کمتر نت رو درگیر خواهم کرد.
۳-می گن در روز زن«با دادن یک هدیه خود را یک سال بیمه بدنه و اعصاب کنید».
۴-در شب گردی های آخر شب در پایان دوره تحصیل در شهر بیرجند:

۵- امروز سال روز حماسه مردمی و تصمیمی سرنوشت ساز در انتخاب یگانه فرزانه ،بزرگ مرد عرصه سیاست و اقتصاد و طلایه دار مبارزات جهانی رئیس جمهور کردمی و مهرورز و عدالت گستر و .........جناب محمود احمدی نژاد است. سال روز حماسه ۳ تیر مبارک.من که تا ظهر به این مناسبت می خوابم.
۲-اگه کسی این آلبوم «جام تهی » استاد شجریان رو رد داره به من هم آدرسش رو بده. رو اینترنت می خوام.واسه دانلود. چون بازار گیر نیاوردم.
۳-گرمای هوا منو کلافه کرده. حاضرم برم سیبری زندگی کنم ولی تو گرما نباشم. حاضرم با احمدی نژاد هم اتاق شم ولی تو گرما نباشم. امروز کلی تو آرشیو عکسام دونبال یک عکس از حالات این رئیس جمهور عزیز گشتم ولی پیداش نکردم.اگه پیداش کنم می ذارم برای بازدید عموم.
۴-جدیدا این قدر با این بامبو حرف می زنم که فکر کرده اینجا هم تایلنده و روزی ۱سانت رشد می کنه. البته می گن بامبو تو خوده تایلند می تونه تا روزی ۳۰ سانتی متر رشد کنه.
۵- کاش من قامیل رئیس جمهور بودم تا یه ژستی هم به ما میدادن.
۶-« ذکر حق دل را تسلی می دهد............آه مجنون بوی لیلی می دهد ». یا حق
مرگ او تبلور عشق بود، همچون زندگی اش که آینه ی عاشقانه زیستن.
۲- کاش این قدر کوچک نباشیم،تا که کوچک انگاشته شویم.
۱-سالها از زمانی که حسرت بالارفتن از شاخه های ظریف گیلاس رو داشتم می گذره. چشم نوازترین میوه از نظر من گیلاسه. همچون چلچراغی سرخ مانند تصاویر فلکی. نمی دانم که آیا این میوه سرخ روی هم در مورد من همینطور فکر می کنه. مجموعه ای زیبا همچون فلک یا جسمی مجرد؟!
۲-پر کن پیاله را که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها کز پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم خبر تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
......................
فریدون مشیری
ادامه مطلب
و سراب را می پایم. و در اندیشه های عطراگین مواج خود غرق می شوم و جز کابوسی نمی بینم. در صحرا فقط خار نیست. قفط عطش نیست. و فقط سراب نسیت. ترس هم هست. ترس از عظمت ناتمام و بزرگ و رنگ به رنگش. در صحرا به پیش می روم . از صدایی نمی هراسم که صدایی نیست جز فریاد سکوت و زمزمه باد. انگار که ازانتظار است که این قدر آشفته ام. هیچ ندارم که بگذارم و یا بر دوش کشم. فقط انتظار است. اما انگار در دور دست هم کسی نیست. مگر اینجا زمینی تخت نیست؟ مگر می توان تصور کرد این تنهایی را؟ دیگر باد دادن ماسه ها هم جذاب نیست. نکند تا تاریکی شب قرار است تنها باشم؟ نکند امشب ابر باشد که دیگر از این بدبیاری بالاتر نیست.در کویر که نمایشگاه ستاره هاست,نباید ماه و ابر پیدایشان شود. گاه به گاه صدایی می شنوم. شاید از باد است شاید هم باد صدای ذهنم را برایم باز آورده,از گذشته؟ یا از فردا؟ مگر امروز همان فردا نبود؟ پس شاید صدای امروز من است؟ گیج مانده ام. در مالیخولیای عطرآگین ذهنم گیج شدم. در هزار توی ذهنم بلوایی برپاست. شاید که گذر است, از میان ابر.
و سراب را می پایم وبه گسترش احجام ناممکن می اندیشم.
۱- ایام ایام شلوغ و پر هیاهوی انتخاباته. کاشمر از همیشه شلوغ تره، از همیشه عجیب تره، و حتی از همیشه خطرناک تر...برام اصلا جو جالبی نیست. دوست ندارم خیلی تو جو باشم. شور هولناک مردم رو در حمایت از کاندیداشون اصلا درک نمی کنم،دعوا ها،فحاشی ها به خاطر افرادی که فردا همشون رو فراموش می کنند. به خاطر ارضای حس دموکراتیکی که فقط هر ۴ سال یکبار و اون هم به زور تبلیغات آنچنانی تلویزیون و رسانه ها و احزاب اتفاق می افته. شاید من اشتباه می کنم ولی مطمئنا این موضوع درست خواهد بود که این مردم فقط برای رسیدن جمعی قلیل سیاست مدار خود بین و ........ در حال تلاشند و با علم به این که این انتخابات هم گرهی از کلاف مشکلاتشون باز نمی کنه باز هم با امید به آینده در حال حمایت از این نشانه های خدمت و صداقتند.
۲- ای کاش که در دهکده ی عشق فراوانی بود/توی بازار محبت کمی ارزانی بود/کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم/ مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود..............
۳-نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی/که بسیگل بدمد باز و تو در گل باشی/من نگویم که کنون با که نشین و چه بگو/ که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
انسان،اینقدر خشن،این قدر لطیف؟
اینقدر رحیم،اینقدر بی ترحم؟
این چیست که ساخته ای و پرداخته ای خدای من ؟
آیا آن پیر قبادیان راست نگفت که""همه ی فتنه ها از توست،اما جرات سرزنش کردنت در من نیست""؟
یک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی
پرواز را بخاطر بسپار
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ آمیخته ایست از ساختارشکنی های زیبای ادبی. سرشار از زیبایی رویا. و سرشار از محبت و لطافت شعر.
