یاد بهار کردن تو زمستون کلی کیف داره! اصلا آدم هوایی میشه که کی بهر میاد! ولی راستش من بهار رو به اندازه زمستون سرد دوست دارم.

دیروز مثل اینکه روز خاطره ها بوده. چندی از دوستان برام این اس م اس رو که مبناش همین روز بود رو فرستادند که در ادامه ش درخواست اولین خاطره ای که از اونها دارم رو داشتند. من جواب دادم و البته اس م اس اصلی رو برای خودشون و خیلی از دوستان دیگر فرستادم. جواب های جالبی رو گرفتم. انگار خیلی ها تصویری رو از من به ذهن داشتند که اصلا به ذهن من خطور نیم کرد که این وجه مدنظرشون باشه. حالا چندتا از این اظهارنظر ها رو می خوام اینجا ذکر کنم.
یکی از دوستانم گفت: -یاد چهره فتوژنیکت! یاد شیرینی های مامانت! و کاشمر!
یکی از دوستان قدیمی و صمیمی گفت: یاد اینکه با مَن مَن کردنت،دهن منو ساف کردی.
یکی دیگه گفت: کوه,کویر,آتش,ماسه و عکس ماه.
یکی از دوستان عزیز دیگه(که ارادت دارم بهش) گفت: یاد کسی که هر وقت پیششم حالم خوبه! (این دوست عزیز اگه دروغ نگم کم کم فیلسوف داره میشه. یک معلم دوست داشتنی که عشقش به دانش آموزای روستاییش به اندازه تحصیل خودشه)
یکی از دوستان دیگم گفت: موهای بلند و پریشان,بستنی و شکلات,کوه و عکاسی.
یکی گفت: زن ستیزی.
البته دوستانم اینقدر محبت داشتند که من روم نشد همه لطف اینان رو اینجا بیارم. و بعضی ها هم که فکر می کردم نکته های بیشتری واسه گفتن دارن به یک کلمه اکتفا کردن.
بهر حال گاهی این نوع نظر سنجی شخصی علاوه بر سرگرمی می تونه اطلاعات جالب رو از زوایای فراموش شده ذهن خودمان و البته علائقمان رو به یادمون بیاره. گاهی هم میزان اثرگذاری فعالیت هامون رو دیگران.
الان دوست دارم برم رو يه بلندي. يه پشت بوم روي يه برج. يه برجي که وقتي مي رم رو لبه ش مي شينم حس کنم که تو بلندترين نقطه اطرافم نشستم. پيپ رو چاق کنم و يه کام عميق بکشم. جوري که سرم گيج بره و به پايين نگاه کنم. به سقوط فکر کنم و پرش ارتفاع. با يه کام ديگه حتما گيج گيج مي شم. نه مثل اون گيجي هاي هميشگي. بعد از چند دقيقه مبهوت و نگاه به افق. دوست دارم اين حس رو. حس بلندي و مسخ شدن. کم کم به پيپم به چشم يه اسلحه خود کشي نگاه مي کنم،پس مي ذارمش رو لبه و دوباره به افق خيره مي شم. به افقي که بايد ازش گذر کرد. بايد ازش دور شد. دوست دارم برم رو بلندي. داد بزنم. قرياد بکشم و بگم دوستت دارم. خدايا دوستت دارم به خاطر اين لحظه. به خاطر من. به خاطر اين لباس. به خاطر اين اسم. به خاطر بزرگيت. به خاطر همه اون چيزهايي که باعث مي شه تو خدا باشي و من بنده. و بعد سرم رو بندازم پايين و بگم به خاطر اون چيزهايي که منو ازت دور مي کنه شرمندم. از پله ها که مي خوام بيام پايين با خودم مي گم کاش بلند ترين نقطه مرتفع ترين جا نباشه. کاش اين بلندي رو تو ذهن و قلبم داشتم تا ديگه منتظر يه جاي بلند نمي شدم. کاش خودم يه برج از افکار و عقايدم مي شاختم تا هر وقت اراده کنم برسم به اوج.به بلندترين نقطه که قطعا مال منه و از هويت وجودي من ساخته شده
بلندي رو دوست دارم!