۲-اگه کسی این آلبوم «جام تهی » استاد شجریان رو رد داره به من هم آدرسش رو بده. رو اینترنت می خوام.واسه دانلود. چون بازار گیر نیاوردم.
۳-گرمای هوا منو کلافه کرده. حاضرم برم سیبری زندگی کنم ولی تو گرما نباشم. حاضرم با احمدی نژاد هم اتاق شم ولی تو گرما نباشم. امروز کلی تو آرشیو عکسام دونبال یک عکس از حالات این رئیس جمهور عزیز گشتم ولی پیداش نکردم.اگه پیداش کنم می ذارم برای بازدید عموم.
۴-جدیدا این قدر با این بامبو حرف می زنم که فکر کرده اینجا هم تایلنده و روزی ۱سانت رشد می کنه. البته می گن بامبو تو خوده تایلند می تونه تا روزی ۳۰ سانتی متر رشد کنه.
۵- کاش من قامیل رئیس جمهور بودم تا یه ژستی هم به ما میدادن.
۶-« ذکر حق دل را تسلی می دهد............آه مجنون بوی لیلی می دهد ». یا حق
مرگ او تبلور عشق بود، همچون زندگی اش که آینه ی عاشقانه زیستن.
۲- کاش این قدر کوچک نباشیم،تا که کوچک انگاشته شویم.
۱-سالها از زمانی که حسرت بالارفتن از شاخه های ظریف گیلاس رو داشتم می گذره. چشم نوازترین میوه از نظر من گیلاسه. همچون چلچراغی سرخ مانند تصاویر فلکی. نمی دانم که آیا این میوه سرخ روی هم در مورد من همینطور فکر می کنه. مجموعه ای زیبا همچون فلک یا جسمی مجرد؟!
۲-پر کن پیاله را که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها کز پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم خبر تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
......................
فریدون مشیری
ادامه مطلب
و سراب را می پایم. و در اندیشه های عطراگین مواج خود غرق می شوم و جز کابوسی نمی بینم. در صحرا فقط خار نیست. قفط عطش نیست. و فقط سراب نسیت. ترس هم هست. ترس از عظمت ناتمام و بزرگ و رنگ به رنگش. در صحرا به پیش می روم . از صدایی نمی هراسم که صدایی نیست جز فریاد سکوت و زمزمه باد. انگار که ازانتظار است که این قدر آشفته ام. هیچ ندارم که بگذارم و یا بر دوش کشم. فقط انتظار است. اما انگار در دور دست هم کسی نیست. مگر اینجا زمینی تخت نیست؟ مگر می توان تصور کرد این تنهایی را؟ دیگر باد دادن ماسه ها هم جذاب نیست. نکند تا تاریکی شب قرار است تنها باشم؟ نکند امشب ابر باشد که دیگر از این بدبیاری بالاتر نیست.در کویر که نمایشگاه ستاره هاست,نباید ماه و ابر پیدایشان شود. گاه به گاه صدایی می شنوم. شاید از باد است شاید هم باد صدای ذهنم را برایم باز آورده,از گذشته؟ یا از فردا؟ مگر امروز همان فردا نبود؟ پس شاید صدای امروز من است؟ گیج مانده ام. در مالیخولیای عطرآگین ذهنم گیج شدم. در هزار توی ذهنم بلوایی برپاست. شاید که گذر است, از میان ابر.
و سراب را می پایم وبه گسترش احجام ناممکن می اندیشم.
- فروش کتاب شهریار بی سابقه بود.
فکر کنم تو این ایران بزرگ مثلا عزیز, باید حتما بمیری تا معروف باشی. فرقی هم نمی کنه که کی باشی. ما همیشه با بچه ها به شوخی سر برگزار کردن یک یادواره اونم با سخنرانی خودمون بحث می کنیم و مطمئنیم که می تونیم حتی کاری کنیم که کتاب یادواره رو هم چاپ کنیم.
پس هیچ کاری تو این مملکت غیر ممکن نیست. فقط افرادی انگشت شمار پیدا می شن که حاضر می شن برای یک پدر بیامرزی و یا یک کار صرفا بی نظیر َکارهایی بکنن و چیزهایی رو خلق کنن تا همه ببینن.
دست کمال تبریزی واقعا درد نکنه.
- کتاب «در فاصله دو نقطه...» خوندین؟!
خوب حتما بخونین!
ایران درودی-زندگینامه
نشر چشمه
- می توان دنیا را در یک ذره ماسه مشاهده نمود و بهشت را در یک گل وحشی, می توان ابدیت را در دست گرفت و جاودانگی را یک ساعت جاداد.....
- ((از وبلاگ واژه نویس)): مصطفی مستور در كتاب چند روایت معتبر (نشر چشمه ) ميگه : ...یک شب که ماه بَدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود, تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی.انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند.تو ترانه های عاشقانه می سرودی.من اما همه ترس شده بودم.چیزی درونم فریاد می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم . گفتی:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب,من همه عطش.تو همه ناز,من همه نیاز.تو همه چشمه,من همه تشنگی.» گفتی:«تو هم چنان غلطی» و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی.گفتی:«برخیز!» گفتم:«نتوانم.» بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم.مرا طاقت نگریستن نبود.اما توان گریستن بود.بعد تو اشکهایم را از گونه هایم سُتردی.فرشته پیش تر آمده بود.من گویی در چیزی فرو می رفتم.گفتم:«این چیست؟»گفتی:«اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزید، بال هایش از حسادت من لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت.گفتی:«حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی.
بعد تو لبخندی زدی و گفتی:«چنین کنند با عاشقان.»
- تعدادی از تصاویری که در پست قبلی قول داده بودم.(در ادامه مطلب ببینید...)

ادامه مطلب