سالروز شهادت معلم شهيد دكتر علي شريعتي
گذر از انديشه هاي شخصي چنين بزرگ و معظم كار هر كسي نيست. گرچه كه شاخصه ي انديشه هاي منتشر شده از ايشان بيان صريح و روان است.
بهتر مي بينم كه در ذيل به ارائه مطلب زيبايي در رابطه با ‹فرم و محتوا› و نيز لينك هاي جذاب در رابطه با ايشان اكتفا كنم.
يكي از مفاهيمي كه دكتر شريعتي به بسط آن مي پردازد مسئله فرم و اهميت آن در تقابل و يا همراه با محتواست. در اين رابطه ايشان در كتاب ‹خودسازي انقلابي› به اين مسئله اين گونه مي پردازد:
انسان براي بيان احساسات خود صورتي را برمي گزيند .اين بيان يا از طريق گفتن است يا انتخاب يك ژست خاص مثل دست دادن .روبوسيدن.در اغوش گرفتن ...و يا از طريق خط است ،اينكه مطلبي را با خط خوش مي نويسيد و به ديگري مي دهيد تا احساسي را بيان كنيد و يا از طريق موريك است .اينها همه صورتهاي گوناگون بيان احساس آدمي است. اگر كسي نتواند اين احساسات را به درستي بيان كند كم كم آن احساس درونش ضعيف مي شود وحتي مي ميرد.
كلمه چيست؟ فرمي از جوهر احساس من
موزيك چيست؟ فرمي از بيان جوهر احساس دلبستگي من با ايده ام
در آغوش كشيدن چيست؟ فرمي كه من به احساس پيوندم مي دهم و به احساس وابستگي ام.
در اينجا مي بينيم كه فرم تا چه حد نگاهبان محتوي ،معني و مفهوم است.
ازدواج يك فرم است.فرمي است از يك پيوند روحي.
با فرم است كه محتوي نگاه داشته مي شود. و در آن رشد مي كند.احساس وطن دوستي و شهامت نيز دواحساسند اما كدام ارتشي در دنيا هست كه براي بيان احساس حماسي گري فرم نداشته باشد؛ موزيك .مشق هر روزه ،رژه رفتن ،طبل زدن،هورا كشيدن،تكرار ژست هاي خاص و همه اينها روحيه نظامي گري را در افراد زنده نگه مي دارد.
دكتر شهيد در اينجا به توضيح اين مطلب نيز مي پردازد كه در موقعيت هايي براي تكيه به فرم تا آن حد از اهميت را قائل مي شوند كه حتي جان افراد را نيز به خطر مي اندازند و اين نكته را مي توان در مراسم خاك سپاري فرانتس فانون ،مجاهد انقلابي اي كه در اعتلاي انقلاب الجزائر نقش بسزايي داشت ، نيز مشهاده كرد.
نكته ديگري را كه مي شود از اين همراهي (فرم و محتوا) مورد بسط قرار داد مسئله نماز است. يكي از مواردي را كه بسيار به آن پرداخته و سفاشر شده و آن شكل نماز است.
دكتر در جايي ديگر مي گويد:
گاه است كه اصلا تاثير در فرم نهفته است و گاه اصلا فرم است كه موضوعيت پيدا مي كند. مثل تلقين. تلقين چيزي نيست جز تكرار.بيماريهايي را كه مداوا مي نمايند ،اراده هايي را كه بر مي انگيزينند ،تربيت هايي كه مي كنند، بر اساس تلقين و تكرار است. شنيدن و گفتن منظم و مكرر تاثير مي گذارد، پس علت و عامل اصلي تكرار است و تكرار نيز يك فرم است.
سلام
بر خود واجب مي دانم دوستي را كه بتازگي به جمع بلاگر ها پيوسته معرفي كنم. دوستي كه علي رقم استعدادها و تواناي اش تاكنون به دلايل گوناگون به جمع نپوسته بود.
پيشنهاد مي كنم به وبلاگ اين دوست عزيز نيز مراجعه كنيد.
اومدم يه چند روزي كاشمر تجديد ويتامين و چربي.....مي خوام مصلا درس بخونم ولي مدام فكر مراسم شهريور ماهم.
محمدحسين هم كه مورد يه اتفاق خيلي خوب واقع شد...خيلي خوشحال شدم. يه اتفاق خيلي خوب هم كه پيش اومد اومدن محمد و محمدجواد به بيرجند بود. به اندازه اي خوشحال شدم كه حد نداشت. با اين كه مدت كمي آنجا بودن ولي سعي كردم بهشون خوش بگذره و جاهايي رو بهشون نشون بدم.....اميدوارم همين اتفاق افتاده باشه.
راستي به سايت هاي زير كه از طراحي هاي محمد حسين است يه سري بزنين .كار هاي زيبايي است.اغلب آنها بارگذاري آزمايشي و براي تست اوليه مي باشد.
در هزارتوی خیالات مبهم و خاکستری به این می اندیشم که آیا من نیز چنینم؟ که من نیز همین قدر تو خالی و کوچک. نه ...
فیلم «درخت گلابی» داریوش مهرجویی رو دیدید؟ اگر ندیدید پیشنهاد می کنم حتما حتما وقتی رو هم برای دیدن این فیلم قرار بدید.
می تونم به جرات بگم بعد از فیلم«خیلی دور خیلی نزدیک» این فیلم یکی از جالب ترین هاست در ذهنم.
نزدیک ترین فیلم از لحاظ فنی و حتی در مواردی محتوایی به فیلم خیلی دور و خیلی نزدیک.......
فیلمبرداری این فیلم مرا به یاد تصویرپردازی های کلاری می اندازد، تکنیکی بی نظیر و کنتراست هایی بی نظیر تر.
گاهی تصاویر به قدری شفاف و رنگی هستند که گویی تصاویر را آینه به نمایش گذارده است و خود در صحنه حضور داری.رنگ تابستان از آن گونه است. دراین موقعیت انگار کودکی را دوباره بازسازی می کنی و خاطراتت رابه اشتراک گذاشته ای...........گاهی هم تصاویر همان قدر سورئال و دور از ذهن می نمایند که ائدئولوژی حاکم بر لحظه ها............
شخصیت پردازی عالی این فیلم یکی دیگر از نکات مثبت اش است. این که صداقت و ایمان را به همراه همان سماجت روستایی در چشمان «شکرالله باغبان» می بینی و شرارت و بی توجهی را در نگاه «میم».
گم شدن استاد در ذهنیات و تصورات و حتی توهمات یکی از ملموس ترین لحظه های فیلم برایم بود. این که چی می شود اگر نه ؟ چی می شود که اگر نکنی؟ واین که وامدار چه کسی هستی؟
در مسیر اندیشه ها و تجربیات استاد که گام بر می دارم می توانم شبه خود را نیز ببینم . تجربه خودبیگانگی در موقعیت هایی می تواند یکی از آنها باشد. البته همه را با آن نوجوان به اشتراک نمی گذارم که چه بسا در مکانی بر فراز از او ایستاده ام.
موسیقی نیز کارکرد خودش را دارد نه خیلی شاخص که حواس شنوایی را تحریک کند و نه خیلی منفعل که از وظیفه و راهبرد آن چیزی کم شود ولی در مفام مقایسه با موسیقی فیلمی همچون خیلی دور خیلی نزدیک حرف چندانی برای گفتن ندارد و البته این موضوع رو هم در نظر دارم که فیلم خیلی دور خیلی نزدیک به نظر من از نظر محتوایی وابسته به موسیقی بود.
و در نهایت از شما دوست عزیز نیز منتظر نظر خواهم بود...
گاهی فکر میکنم اگر نخوابم چه قدر می تونم کار انجام بدم؛ ولی وقتی بیشتر در این مورد فکر می کنم در همون لحظه یه حرفی به خودم می زنم و می گم تو از لحظات بیداریت استفاده کن ، وقت خوابت رو نمی خواد پیشکش کنی.....
ولی چه می شه کرد ،فکره دیگه....وقتی تنهایی هر فکری ممکنه به سرت بزنه...الان یه هفت است که تنهام....اومدم بیرجند مثلا درس بخونم ولی نمی دونم چرا هر چی بیشتر می خوام درس بخونم بازده ش کمتر می شه....افکار و اعصابم شده مثل للونه
از اینها که بگذریم شما در مورد این جام جهانی چی فکر می کنین...والا من تا حالا در تمام عمرم 3 تا بازی فوتبال رو بیشتر ندیدم.یکی ایران - استرالیا،یکی ایران- آمریکا،یکی هم همین آخری ایران و ژاپن....
امیدوارم که تیم کشورم پیروز از این میدان بیرون بیاد ....البته داداشم می گه امکان نداره چون هم گروهی های ایران خیلی قدرن ولی خوب ما امیدوارم....
یه جمله ای هست که میگه: خدا هنوز به انسان امید دارد و گرنه دیگر صدای کودکی امید برنمی انگیخت.
نمی تونم بگم خستم چون هنوز به قدر کافی به خودم فشار نیاوردم...تقزیبا دوهفته به امتحانات مونده.....نمی دونم می تونم از پس خوندن همش بر بیام یا نه...ولی مطمئن ام که همش رو پاس می کنم...۱۹ درس تخصصی ....همش هم پیش نیاز درسای ترم بعد....
امشب محمد حسین سایتم رو بار گذاری کرد....خیلی زحمت کشیده ...با اینکه کارهاش همش سرش آوار شده بود ولی اول کار منو انجام داد...
دلم خیلی پره..از دست خودم...گاهی بی دقتی رو به اوج خودش می رسونم....این قدر در ساده انگاری غرق می شم که ...........
پیشنهاد می کنم یه سری هم به آقای بی تقصیر بزنین ... فکر کنم برای جایزه فعال ترین وبلاگ یال داره تلاش می کنه... جدیدا برای دختر خانمش هم وبلاگ تاسیس کرده...همتش در این جور موارد هم بلنده...فکر دختر شون کوچکترین وبلاگ نویس در این بلاگفا باشه..به هر حال به قول دوستمون تامل باید...
همتم بدرقه ره کن ای طائر قدس............
تنها چیزی که در رابطه با نظر ایشان می توانم بگویم این که :
اول این که ما ادعای عشق نکردیم. دوم اینکه آدم مرده گاهی ارزش عشق رو داره حتی بیشتر از زنده ها.(ولی منظورت رو درست بیان کن.)............................
از دیروز دارم فکر می کنم چی باید بنویسم.
چند ماهی هم هست که دست به قلم نبردم.البته منظورم این نیست که ادعای کرده باشم آدم دست به قلمی هستم،نه اصلا...فقط گاهی اونچه رو که باید برگه هایی با دل سپید منتقل بشه رو مینگارم. چیزی مثل خودنویسی....
ولی خوب این محیط رو بعد از چند سالی با این دید دوباره به راه انداختم که مسئولیتی دیگر رو به شکلی عمومی تر به عهده بگیرم.در مورد خودم. این که گاهی لازمه اونچه رو که فکر می کنی به قشری نزدیک به خودت بیان کنی و به مشورت بذاری. یا اونچه رو که می دونی به بقیه هم منتقل کنی و یا از بقیه دریافت کنی.
چون فکر می کنم کسی که وبلاگی رو راه اندازی می کنه نسبت به مراجعه افراد مسئوله.
.......
............
سررشته کلام ازدستم در رفت .ببخشید.
تو این مدت یعنی از 5 اردیبهشت تا امروز که حدود 40 روز از شروع به کار گل کاکتوس می گذره بالغ بر 420 مرتبه از وبلاگ دیدن شده که اغلب بازدید کننده گان رو دوستان وبلاگ نویس و نزدیک شامل می شن. شاید به طور میانگین 20 نفر از افراد بازدید کننده رو از نزدیک میشناسم و بقیه رو هم از طریق اینترنت و دنیای مجازی یا بشکل مستقیم آشنا شدم.
(شاید شخص نکته بین و پیش کسوتی مثل دوست گرامی جناب مهندس بی تقصیر به این شکل از اطلاعات دادن و یا حتی نگاشتن انتقاد داشته باشند که نقد ایشان هم در جای خود محترم و معتبر است ، ولی چیزی که لازم به توضیح است نوع وبلاگ و قصد و وقت نگارنده است و نیز میزان تشویق از طرف بازدید کننده گان و انتقاد و پیشنهاد ایشان.)
در هر حال امیدوارم که بعد از به اتمام رسیدن امتحانات و فراغت بیشتر در ارائه مطالب بهتر و پر محتوا تر و با جهت گیری و راستای مشخص تر بتوانم ذهنیت دوستان و بازدید کننده گان را ارضا کنم.
دیروز شعری زیبا رو در وبلاگ دوست عزیزم محمد حسین ضیا دیدم این رو با اجازش در وبلاگ قرار می دم:
بمیرید
بمیرید
در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید ,همه روح پذیرید
بمیرید
بمیرید
وز این مرگ نترسید
کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید
بمیرید
بمیرید
وز این نفس ببرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید
بمیرید
وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید
خموشید
خموشی دم مرگ است
هم از زندگی از معجزه خاموش نفیرید
بالاخره اون شب گذشت.
تو این مدت مهدی بهاری فر تنها کسی که در مقابل مقامات دانشگاه برای این بازدید مبارزه کرده بود خیلی زحمت کشید. اصلا من تمام فکرم این بود که بتونم اوضاع رو برای اون بهتر کنم. عباس قاسم زاده هم فکرش مشغول هدایت بچه ها بود و از شدت نگرانی برای مصطفی پا درد گرفته بود.
بالاخره...
اولین کارخانه ای که ازش بازدید کردیم «تکلان توس» بود که محصولات ایران خودرو رو در قسمت ترمز تولید می کرد. وقتی وارد اون سوله شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ردیف دستگاه های تمام اتوماتیک و cnc هایی بود که شاید مجموعش از چند ده میلیارد هم قیمتش می گذشت. تکنولوژی کاملا آلمانی .حتی استاندارد ها و نقشه ها و پروژه ها هم با هماهنگی با آلمان صورت می گرفت.
سیستم مدیریت پروزه ها هم به عهده خود مدیر عامل و صاحب کارخانه بود. البته موضوع جالب توجه این بود که این شرکت به تازگی توانسته بود سیستم ترمز ABS پراید تولید کنه که در حین بازدید از قیمت تولید و ماشینکاری هیچ صحبتی ازش نشد.
جالب تر از همه مدیریت و چیدمان دستگاه ها و نحوه هدایت زباله ها و روغن های پسماند بود که بشکلی بود که هیچ گونه چربی رو در محیط دستگاه ها نمی دیدی، حتی اطراف و کف هر دستگاه از مواد مشبک مانندی استفاده شده بود که موجب عدم تماس مستقیم کف کفش با روغن می شد.
نحوه تولید هم به گونه ای پیوسته طی یک پروسه چند ماهه بود. در سالنی که ما از آن بازدید کردیم قطعات هیدرولیک ترمز 206و405 و پراید و پیکان رو تولید می کردند.
سوالات و اطلاعات زیادی رو از راهنمای کارخانه گرفتیم . سوالات هر روز که می گذشت بیشتر می شد. و وقت بیشتری رو می طلبید ولی افسوس که هزینه ای که دانشگاه در اختیارمون گذاشته بود به اندازه 30 نفر بود و به خاطر سرشکن شدن هزینه ها از بچه های ساکن مشهد می خواشتیم به خونه هاشون برگردن.
ادامه دارد...
اون روز يكي از سخت ترين روزهاي عمرم بود.
نزديك هاي ظهر بود كه با يكي از دكترهاي متخصص بيمارستان صحبت كرديم ولي صراحتا از مصطفي قطع اميد كرد. سعي كردم از طريق يكي از آشنايان با چندتا از پزشكان معتبر مشهد ارتباط برقرار كنم تا بالاخره با كمك اين آشنا تونستم دكتر ابريشمي را پيدا كنم. قرار شد كه ايشان هم به ملاقات مصطفي بره و نظر كارشناسانشو اعلام كنه.
تا ساعت 8 چند ساعت بيشتر نمونده بود . قرار بود ساعت 8 عمل تخليه چشم انجام بشه. لحظات خفقان آور شده بود ولي كاري از دسمون بر نمي اومد. سرپرست هم تنها كاري كه مي كرد اين بود كه مدام مي گفت من دپرسم. حتي نمي دونست جريان از چه قراره.
ساعت 7.30 بود كه با يكي از بچه ها به موبايل پدر مصطفي زنگ زديم. پدرش گفت ديگه راهي نمونده و علي رغم معاينات فراوان و ديدار با دكتر هاي متفاوت نتيجه نهايي تخليه چشم مصطفي است.
حالي برام نمونده بود. خسته بودم. با اعصاب داغون . كمي پياده راه رفتم.شد ساعت 8 . دوباره به موبايل پدر مصطفي زنگ زدم كه اين بار با شوهرخواهرش صحبت كردم. هيچ كاري نمي شد كرد عمل شروع شده بود.
نزديك هاي صبح بود كه فهميدم يكي از دوستان نزديك مصطفي كه ما از صبح بهش دروغ مي گفتيم نصف شب گذاشته رفته بيمارستان.
از خستگي نزديكي هاي 3 خوابم برد. ساعت 6 بيدار شدم كه برم براي بچه ها صبحانه تهيه كنم. همون موقع بود كه فهميدم عمل مصطفي تا ساعت 3 طول كشيده. پيگير كه شدم فهميدم دكتر ها تمام مدت عمل كه 7 ساعت بوده سعي در نجات چشم مصطفي داشتن كه فايده اي نداشته.
بچه ها باز هم نمي بايست مي فهميدن.
شب قبل چند ساعت بعد از عمل وقتي كه وخامت اوضاع برامون مسجل شده بود و اين كه هيچ عكس العملي از طرف استاد همراه و سرپرست نديدم رفتم تو اتاقشون و در رو بستم . دوتا از بچه هاي ديگه هم بودن كه از ماجرا خبر داشتن. شروع كرديم به خر فهم كردن وخامت مسئله براي آقايون. و اين كه نهايت بي درايتي و نفهمي خودشون رو در اين موضوع نشون دادن.
استادي كه به عنوان ميهمان با ما اومده بود به اشتباه خودش اعتراف كرد و سريعا لباسش رو تن كرد و رفت بيمارستان . اون استاد ديگه هم كه سرپرست بود وقتي ديد كه اوضاع خيلي خرابه رفت بيمارستان.
به هر حال روال براي ما كم كم داشت عادي مي شد.
صبح ها و بعد از ظهر ها هم بازديد داشتيم.
ادامه دارد...
ولی فکر می کنم هنوز کافی نباشه.منتظر نظرات شما هنوز هستم.................
دلمون خون شد.
سفرمون زهرمون........
و هر جمله با قافیه ای نزدیک به این.
یکشنبه شب بود که به قصد بازدید از چند کارخانه در مشهد عازم شدیم.
تا ساعت۲.۳۰ بامداد این قدر خندیدیم که همگی گفتیم خدا نکنه این خنده از دماغمون در بیاد.برای همین یکی از دوستان هنرمند یه پیشنهاد داد.
رفت سازش رو |آورد و با تمام احساس شروع کرد به <نی> زدن.....دل هممون رو برد...
نزدیک ۲.۴۵ بود که هر کس رفت دنبال کار خودش...ناگهان صدای بوق و گرمب گرمب و انفجار متوالی شیشه ها و نهایتا فریاد بچه ها سراسیمگی رو به ارمغان آورد.
شاخ به شاخ با یه اتوبوس از روبه رو تصادف کردیم. در معروف ترین محور .گناباد....
شیشه های اتوبوس شهشه ساختمانی بدون ایمنی بود .........................
از تمام صورت دوستمون خون میومد ولی با تحمل قدرت به بچه ها امید می داد که هیچی نیست.چند تا از بچه ها هم فشارشون افتاد و از هوش رفتن. من هم که با وجود دل درد فراوان سعی می کردم به دوستام کمک کنم.
خاک بر سر سرپرستمون که از ترسش از نزدیکی اتوبوس فرار کرد و رفت یه گوشه نشست. حتی حادثه ای که دشت بری بچه ها می افتاد براش مهم نبود.شخصیتی از عمق بدویت و سرشار ازبی شعوری.
دوستمون رو به مشهد انتقال دادن.هممون به امید اینکه فقط در حد یه پارگی عمیقه.
فردا صبح که رسیدیم یه تعداد رفتن خونه هاشون. یه سری هم هنوز نرسیده بودن. من رفتم دنبال مسائل اسکان. تا ظهر طول کشید که بچه ها رو اسکان بدیم.این هم فراموش نشه که سرپرست که ادعای فوق لیسانس از تهران داشت با بی توجهی تمام بچه ها رو ول کرد و رفت بیمارستان.تمام هزینه ها رو از جیب گذاشتم یا از بچه ها قرض کرد.
ساعت ۱۲ بود که رفتم بیمارستان. دوتا از بچه ها که اونجا بودن برام گفتن که موضوع فقط یه پارگی صورت نیست و شیشه به تخم چشم آسیب جدی رسونده. مصطفی عهم با تخلیه چشم موافقت کرده.
اشکی در چشمم حلقه زد.... و شروع کرد به تکرار.............و.......
اون روز با خیلی از دکتر ها در مشهد صحبت کردیم ولی فایده ای نداشت . همه قطع امید کردن. امکان پیوند هم وجود نداشت. مصطفی به یکی از ببچه ها گفته بودئ برو ببین قیمت توپی چشم چه قدره؟
دلم آتیش گرفته بود ولی تنها سه نفر بودیم که باید تصمیمات اولیه رو می گرفتیم.اثری از دلسوزی عاقلانه و یا مدیریتی از طرف سرپرست بروز نمی کرد...
در مورد خانواده مصطفی هم می تونم به جرات بگم در تمام عمرم خانواده ای به این حد منطقی آرام و صبور رو ندیده بود.پدرش در همین هین که موضوع رو براش توضیح دادیم و اشکش سرازیر شده بود فقط یه جمله گفت:: امید به خدا .هر چی قسمت باشه. ::
ادامه دارد...
بدون شرح!

ولی منتظر نظرات شما دوستان هستم تا داستان این شخصیت رو که در بالا می بینید بدم.منتظرم.
"پسر خوبم:
گرچه در پاییز من و تو با هم دوست شدیم، لیکن بهار بود چون تو شکوفه ی بهار بودی. سپس در بها آغاز کردیم و در بهار هم به پایان رساندیم. نه ماه با هم بودیم ظاهرا تو شاگرد من بودی و من معلم تو، ولی در واقع هر دو معلم همدیگر بودیم. زمانی دوست بودیم چون با زبان کودکی برایت قصه و سرود می گفتم، زمانی هم به عنوان معلم آنچه را که تجربه کرده بودم به تو آموختم زمانی هم تو معلم من بودی زیرا از تو آموختم صفای محبت،یکرنگی و آنچه را در اجتماع بزرگان از یاد برده بودم به خاطر آوردم و به دل سپردم.
آموزگارت"
متن بالا نامه ایست که در پایان سال تحصیلی مادرم ،که آموزگار است، خطاب به دانش آموزان دوره ابتدایی نوشته است. هفته گذشته که کاشمر بودم به طور اتفاقی این متن را در آشپز خانه پیدا کرد. بعد از این که متن را خواندم خیلی لذت بردم . با خودم گفتم جون میده برای وبلاگ.
محیط مسموم.افکار مسموم.هیچ ذهن آماده ای وجود نداره.همه ذهن ها در پی اتفاق کلیشه ای .همه گوش ها منتظر خبرهای تکراری .همه چشم ها در پی حوادث قریب الوقوع . همه در روزنامه در پی فرار دختر یا کشتار در ونزوئلا یا اعدام اختلاس گر .
هیچ کس ظرفیت شنیدن اخبار تازه رو نداره.هیچ کی تحمل رفتار تازه رو نداره.
به قول شهریار قنبری آبی دریا غدغدن.این غدغن نتنها از سیستم که از افکار مشموم خودمان نشات می گیره.
دوستی برایم گفت سعی کنم در وبلاگ از بازگو کردن حدیث نفس بپرهیزم ....
چند لینک در پایین برای استفاده دوستان قرار می دهم::
http://2lat.com(( لینک کلیه ادارات و سازمانهای دولتی
http://photoamp.com (مکانی برای قرار دادن تصاویر در اینترنت برای ایتفاده در وبلاگ)
http://mardebarany.com (سایت دوست عزیز محمدحسین ضیاء)
………….
دلم می خواد انرژی هسته ای داشتم تا بتونم به مردم کمک کنم.
دلم می خواست درآمد نفتی داشتم تا بتونم چهره فقر رو از بین ببرم.
دلم می خواست یه صندوق مهر را داشته باشم تا به دوستام از اون قرض بدم .
دلم می خواست قلمم این قدر قدرت داشت تا به دوستام بفهمونم که منم می فهمم و می خوام کمکشون کنم.
دلم می خواست یه کم هاله می داشتم تا همه جا رو بهت زده کنم.
به قول اون واعظ :: و تامل باید...
شرمنده .خیلی دیر به دیر به روز می شم.
ولی یه کار خوب دارم می کنم.به مدد محمد حسین سایت پشتیبانی وبلاگ رو دارم بارگذاری می کنم. این سایت حاوی اطلاعات آموزشی در رابطه با مکانیک و عکاسی خواهد بود.البته در این مکان قصد راه اندازی کتابخانه رو نیز دارم که در ادمه انجام خواهد شد.
سایت شخصی رو انشاالله در همین ایام که متاسفانه مصادف با ایام امتحانات هم شده راه اندازی خواهم کرد البته کم کم....
از همه دوستانی که در این مدت لطف داشتن متشکرم.
ضمنا دیگه مساله تلفن هم حل شد.با تشکر از همه از جمله دوستان گرامی آ نوریان و بی تقصیر و داوری نژاد و خزایی و ضیا و مولودی و دگر دوستان......
