در سوگ کتاب خانه
به زمانه ای که متولیان امور فرهنگ کشور صحبت از نفوذ فرهنگ بیگانه و انقلاب های مخملی، سبز و نارنجی و ... می کنند و شماری از مسئولین اجرایی احساس خطر کرده و مرتب شبکه های رادیویی و تلویزیونی را تقویت کرده و یا راه اندازی می نمایند ؛یکی از مراکز توسعه و نشر فکر و فرهنگ شهرمان ( کتاب خانه ی کوثر ) تعطیل می شود.
ادامه مطلب
باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.
من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو.
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی.
يادم آرد روز باران:
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
.............................................
ادامه مطلب
زیر درخت ایستادم. با اینکه پشت در بودم و باید برمی گشتم اصلا دلم نمی اومد که هوای به این خوبی رو تو این بعد از ظهر دل انگیز از دست بدم. شیشه آب معدنی که گرفته بودم رو باز کردم و سر کشیدم. واسه لحظاتی چشمام رو بستم. سعی کردم تو شلوغی خیابون فقط صداهای طبیعت رو پیدا کنم. از همون درختی که زیرش ایستاده بودم صدای چند گنجشک رو شنیدم. صدای برگ درختان خیس . واسه من که دوران کودکی و نوجوانیم رو تو یه خونه ی بزرگ و پر درخت گذرونده بودم خیلی دور از ذهن بود که روزی دنبال این صدا ها بگردم. تو این شهر شلوغ جای خیلی چیزا خالیه!
هوا فوق العاده دلچسبه!همین الان بارون قطع شده و با گرمای تابش خورشید یه حال خاصی رو ایجاد می کنه. حس بی نظیری بود. الان هم که کنار پنجره ای که فقط ساختمان ها ازش پیداست نشستم هنوز هوا همون حس رو الغا می کنه.
می خوام بگم که واقعا امروز حس کردم زندم.نفسم رو حس می کنم و تک تک شکر می گم! خوش بحال روزگار! خوش بحال روزگار! می رسد اینک بهار!
به نام خدای سال و روز و ساعت و لحظه ها
سلام
- از سال جدید ایامی گذشت.ایامی که تماما تعطیلات بود و احتمالا سفر. برای من که امسال احس عید نداشت. حس تعطیلات چاق کننده ی پر از خواب آلودگی. البته ۲ نوبت پیاده روی نیم روزه داشتیم که کمی به حال آوردم ولی بازم چنگی به دل نمی زد.
مطلبی خوندم از احمد حلت که می گفت با کاهش دادن ۲۰ دقیقه از هر فعالیت غیر مفید روزانه می توان به جای داشتم سال ۳۶۵ روزه ، سالی ۴۰۰ روزه داشت. و به اندازه ۴۰۰ روز از سال بهره گرفت. البته می دونم که کار مشکلی می تونه باشه ولی به هر حال امیدوارم که همه سالی پر بار داشته باشند. طولش خیلی مهم نیست،عرض زیاد مهمتره!
-تو وبلاگ یکی از عکاسان می خوندم که ۳ سال پیش برای یک جشنواره عکس به ایتالیا رفته و اونجا با یک عکاس امریکایی آشنا می شه. ازش درخواست می کنه که با هم پروژه ای رو برای یک هفته در ایتالیا انجام بدن. ولی عگاس امریکایی می گه من این هفته با کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری امیریکا(مک کین) قرار دارم. این در حالی بوده که چند ماه از انتخاب دوباره بوش می گذشته. ببینید که در اونجا چه طور برنامه ریزی می کنن و حالا ما هنوز تو حرف های هم گره خوردیم.
مشت می کوبم بر در
پنچه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين در ها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم.
لب بامي،
سر كوهي ،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند!
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟
سفر
خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.
و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
- که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینک دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!
- ....تو برای اینکه خوشبخت بشی باید یه چیزی از دست بدی! خوشبختی یه خط نیست,خوشبختی یه مشتی از لحظاته,مثل لحظاتی که می خندی. درسته که این لحظات مثل نقطه های ریز ن, ولی وقتی به هم نزدیک می شن یه خط درست می کنن....و......
(فیلم: فریاد مورچه ها - محسن مخملباف)
- تمام آنچه که در چند روز گذشته تو ذهنم واسه نوشتن آماده کرده بودم پرید.پرواز کرد.نمی دونم چرا.ولی فکرکنم همشون قهر کردن باهام.
-من همیشه از این روبات مجموعه چاق و لاغر می ترسیدم. دیشب که تلویزیون لطف کرد و دوباره پخشش کرد بازم خوابشو دیدم. ولی انصافا یاد اون زمان ها بخیر.
-محکم.بادکرده.پناه گرفته.از سرما.از سرمایی که من و تو در تکذیبش پناه گرفتیم و فرسوده میشیم .و قافل از اینکه می توان برآن فائق آمد و.....

این عکس رو چند روز پیش از توی آرشیو عکس های سفر به روستای خراشاد(بیرجند-خراسان جنوبی) پیدا کردم. از بالای یک ساختمان نیمه کاره در ورودی روستا گرفته شد. فکر می کنم در تاریخ ۵بهمن سال گذشته.
دیروز یکی از دوستان زنگ زد و باب معرفتی رو برای من به روی حضرت صالح باز کرد.میشه گفت هنوز گیج و منگ گفته های دوستم هستم. الان که دوباره در حال پروسس تصاویر بودم احساس کردم پیداکردن دوباره این عکس با تماس اون دوست چقدر همزمان شد. بیشتر به مثابه یک نشانه برای درک و ایمان بیشتر به گفته های اون عزیز.فقط معزور از ارائه بیانات ایشان!
